تبليغاتX
دل نوشته ها
دل نوشته ها

اگر تنهاترین تنهایان شوم باز هم خدا هست...او جانشین تمام نداشته هاست

سلام...

چشمام پر از اشکه,دلم بد گرفته بد...

داغونم,از خدا ناراحتم...میخوام دد بزنم که چرا خدا؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

چرا ما هر چی خواستیم نشد!من بدم قبول ولی ولم نکن صدامو بشنو...اگه تو صدامو نشنوی من پس به کی بگم؟؟

بابا مردم انقد نرسیدم به هرچی جواستم!!نمیخوام گفر بگم ولی بمیرم بهتره...

ببخشید اگه آپ غمگینی بود.

                                                                                                                   فعلا بای

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 18:57 توسط پری| |

سلااااااااام به همگی دوستای خوبم...

ببخشید دیر اومدم,این در س و دانشگاه وقت نذاشته واسم.

این روزا نمیدونم چرا ببیشتر دوست دارم تنها باشم,تو خودم باشم.دلتنگم,یطورایی بریدم ازین دنیا,آدماش...

حس میکنم کا دنیا بر عکسه,همیشه کسایی که میخوای نمیخوانت,کسایی که میخوانت نمیخوای

چیزایی که میخوای بدست نمیاری وقتی بدست میاری که...دیره...

قبول ندارید؟؟؟

(من تو را میخواهم و تو دیگری را و دیگری دیگریه دیگر را ودر آخر همگی تنهاییم...)

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 23:12 توسط پری| |


خدا با ماست...



خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست


به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست

خدا در قلبی است که برای تو می تپد

خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد

خدا آن جاست

در جمع عزیزترین هایت

خدا در دستی است که به یاری می گیری

در قلبی است که شاد می کنی

در لبخندی است که به لب می نشانی

خدا در بتکده و مسجد نیست

گشتنت زمان را هدر می دهد

خدا در عطر خوش نان است

خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی



وخدا همینجاست در قلبت...
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 19:13 توسط پری| |

کار دل


تازگیها دلم نمیگیرد,دلم از داغ دم نمیگیرد


بایداز نو نوشتو عاشق شد,غرق اندیشه ی شقایق شد


با دم عشق زنده باید شد,د رحقیقت پرنده باید شد


عشق گاهی مرا محک میزند,به دل زخمی ام نمک میزند


بی تفاوت گذشت از ما عشق,آه تقصیر کیست من یا عشق


یک نفر اهل درد اینجا بود,با تمام وجود با ما بود


روی برگی نوشت عشق ازماست,جاده دریا بهشت عشق از ماست


قحط باران تماممان را کشت,آه این فصل باغبان را کشت


با تو قرنی است آشتی کردیم,از تو ای عشق برنمیگردیم


ریشه کردیم در تو سخت شدیم,با تو ماندیم تا درخت شدیم


من به چشم تورا خواهم برد,زیر پلکت پناه خواهم برد


خواهم آمد به شهر عشق آباد,پا به پای تو هر چه باداباد


زیر لب گاه گاه میخوانم,کار کار دل است میدانم

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 22:52 توسط پری| |

سلام به همه ددوستای خوبم...

ببخشید دیر آپ شدم,از طرفی دانشگاه از طرفی درس حسابی سرمو شلوغ کرده...

حالم خوبه ازین بهترم میشه باشه ولی...بازم شکر...

بچه ها خیلی درس خوندن سختمه,مطالب سنگینه بنظرم...زمانم که مثل برق میگذره...

نظر بدین بهم که چطوری بهتر میشه درس خوند و فهمید...منتظرم

                                                                                                                    فعلا خداحافظ

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 12:58 توسط پری| |

سلااااااااام به همگی...

چطورید؟خوبید؟

من خیلی خوبم,سرگرمم به درس از طرفی هم باید آماده بشم واسه دانشگاه....

حس و حالم خیلی بهتره,یطورایی اتفاقات به ظاهر تلخی واسم افتاد نتایج خوبی داشت...

مثل مطلبی که تو پست قبلیم نوشتم.عشقولانه هم هست.بیشتر تمرکزمو دادم به خودم وسع دارم توکلم به خدا باشه و چیزی رو زوری نخوام.

فهمیدم باور خودم مهمه,اگه بترسم و ضعیف باشم زود زمین میخورم باید قوی بود و باور داشت هیچ مشکلی اونقدر بزرگ نیست که تورو زمین بزنه.بازم واسم دعا کنید

                                                                                                     فعلا خداحافظ

نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 12:35 توسط پری| |

سلام دوستای خوبم...

نظراتتونو تو مطلبه قبلیم خوندم.خیلی کمکم کرد...

یه هفته فرصت خوبی بود برای فکر کردن.تو کل حرفا و نظراتتون همه تون یجورایی هم عقیده بودین که جیزی که با زور به دست بیاد ارزشمند نیست...

حرفتون خیلی به دلم نشست.خوبه آدم سعی کنه که اشتباه نکنه بخاطر خودش.اینطوری به اشتباهش برنمیگرده و منتاظر جواب نمیمونه...

حتی زندگی کنه و اسه خودش.عشق مقدسه اما تا زمانی که با زور و اجبار به دست نیاد با ازاذی باشه

اگه کسی رفتنیه باید بره.بنظر من عشق واقعی خوبه اگه بدست بیاد باید حفظ بشه اما نه به زور...

میخام بدون قضاوت راجب مطلبه فبلییم نظرتونو راجب این بدونم.

                                                                                                          فعلا خداحافظ

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 18:34 توسط پری| |







به ستاره ها نگاه کن که شب را شکسته اند
بی تو شب من شب بی ستاره است...

آفتاب را تماشا کن,ببین که غول تاریکی چگونه از برابرش میگریزد
بی توروز من آفتاب ندارد....

چمن زار را نظاره کن,لاله را بنگر و به زمزمه جویبار گوش فرا ده
بی تو دنیای من از چمن و لاله و زمزمه خالیست...

بی تو هیچم....
مرا تنهامگذار....


پس عاشقانه فریاد میزنم...

بودن تو تمام نبودنها را جبران میکندو صدای تو هرچه زنگار را از روح من میزداید...

با وجود تو خودم را پیدا میکنم...

با تو هستم ...

با توکه دلیل بودنم هستی...

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 11:12 توسط پری| |








کاش غصه تموم میشد کاش گریه نمیکردم

من باعث و بانیشم دنبال چی میگردم


تقصیر خود بوده هر چی که سرم اومد

از هر چی که ترسیدم عینا به سرم اومد


تا حس منو دیدی احساس خطر کردی

تا حالمو فهمیدی دنیا رو خبر کردی


این حادثه ی تلخ و از چشم تو میدیدم

تو روی تو دنیا بود من پشت تو جنگیدم...


نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 14:36 توسط پری| |


سلام دوستای خوبم...چند وقت بود خیلی سردرگم بودمو همه اهدافم و گم کرده بودم حتی از اصل خودم هم دور بودم, اصلا پری سابق نبودم...

زندگیم تو یه برهه ای افتاده بود که تا بحال تجربه اشو نداشتم تا بخوام با شرایطم درست کنار بیام زمان برد اما بهر حال شد.سخت بود اما شدنی بود با لطف خدا....

تو شبای قدر خیلی سبک شدم,انگار سیم ارتباطم با خدا از همیشه وصلتر بود...از فردا برنامه ریزی کردم درسای عقب افتاده مو بخونم...

امشب خیلی دلتنگ بودم میخواستم با یکی حرف بزنم که بازم انگار نوشتن بهترین راه حل بود...مرسی از اینکه اومدین حرفامو شنیدین...

                                                                                                                   فعلا خداحافظ

نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 1:47 توسط پری| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت